مرتضى راوندى

481

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

نتوانم ستد . « 1 » تا من انصاف خويشتن ندهم * نتوانم ستد ز كس انصاف حقّ خدمت : « آورده‌اند كه يكى از ملوك عجم را خدمتكارى بود ، كه حقوق خدمت در ذمّت او ثابت كرده بود و سالها دم موافقت او زده ، و جوانى را در بندگى او به سر آورده . چون پير شد و ضعف و نحول در اطراف او پديد آمد ، و قوّت او تمام زايل گشت ، اركان دولت پادشاه به رأى او عرضه داشتند كه فلان‌كس پير شده است و به درگاه نمىتواند آمد ، و در وظايف خدمت او خلل راه يافته است . صواب آن باشد كه مواجب او به ديگرى حوالت كرده شود و او را وظيفه‌اى تعيين افتد تا در خانه بنشيند و مىخورد . پادشاه گفت : مواجب او ، هم بر وى مقرّر داشته شد ، و او را از خدمت معذور داشته آمد تا در خانه بنشيند و آسوده مىباشد ، كه پادشاهان را به جهت توفير مال ، نقصان در عدد خدمتكاران روا نبايد داشتن . و آن يك كلمه از منشأ آن - حسن العهد من الايمان - وارد شده است . هركه به‌نظر تأمّل نگرد ، صدق آن معنى بر وى مكشوف شود . دسته گلى از باغ ديگران : « و از ملوك ماوراء النّهر طمغاج خان پادشاهى بود ، و پادشاهى عظيم سايس بوده است . و در عهد او جهان عظيم ايمن و رعايا نيك ساكن بوده‌اند ، و اگر نه آن بودى كه خطايى بر وى رفت ، كه سيّد ابو القاسم سمرقندى را ، رحمة اللّه عليه ، شهيد كرد و بدان سبب خلق او را دشمن گرفتند ، و الّا نام او از نوشروان درگذشتى . و گويند : اوّل به سمرقند آمد ، تا به ملك نشيند . روزى بر ظاهر سمرقند نشسته بود . ناگاه يكى از رنود كه دم افلاس زدى ، گل‌دسته‌اى پيش خدمت او آورد و بدان وسيلت به دو تقرّبى نمود . حالى آن گل‌دسته از دست او بستد . آنگاه از او سؤال كرد كه اين گل‌دسته از كجا آورده‌اى ؟ گفت : از اين باغهاى گل چيده‌ام و دسته بسته . گفت : باغ ملك تو بوده است ؟ گفت : نى گفت : از خداوند باغ ، اين گل خريده‌اى ؟ گفت : اى پادشاه ، در سمرقند كس گل نخرد و نفروشد ، چه آن را اعتبار نبود و سخت بسيار باشد . خان فرمود كه هركه در باغ مردمان بىدستورى در رود و گل برون آرد ، اگر ميوه رسد ، ميوه هم برون آرد . اگر جامه يابد هم ببرد و تقصير نكند . پس بفرمود تا دست او برون كنند . جماعتى از خواص

--> ( 1 ) . يعنى اگر من خود به عدالت رفتار نكنم و حقّ ديگران را نگزارم ، مردم را نمىتوانم به رعايت عدالت و گزاردن حقوق يكديگر وادار كنم .